تبليغاتX
تیرمن

هشتی | چاپار برقی | سجل | بنچاق | طاقچه‏ها | نردبان | چارسو | ايوان | سرداب

بازی وبلاگی است و حبه‏ انگور دعوتم کرده بگویم «من کی هستم؟!». خیلی خوشحال می‏شوم. دلم می‏خواهد چنان بازی کنم که دست همه را از پشت ببندم. اما همه چیز به همین سادگی نیست. خوب که فکر می‏کنم می‏فهمم کسی نیستم. و این می‏تواند چند دلیل داشته باشد. اول این‏که شاید زیاد به دیگران نزدیک نشده‏ام. یا حتی آنها به من. و این بد است. دوم این‏که احتمال می‏دهم فراموش کرده باشم دیگران مرا چه خوانده‏اند و می‏خوانند. و این هم خوب است و هم بد. سوم این‏که، سوم این‏که...بگذریم. راستش سومی‏اش را خودم هم نمی‏دانم.

بیشتر از همه و بهتر از همه، هر کجا که بابا را بشناسند، من «پسر بابا» هستم. یعنی هرجا سخن  از من است نام بابا می‏درخشد.
من «مُهندیس» هستم. وقتی وردست بابا با کارگر‏های افغانی سر و کله می‏زنم.
من «روی قالی چریده/می‏چرد» هستم. وقتی اشتها ندارم. همین است که شک دارند؛ من چطور قرار است آدم بشوم؟!
من «دُکی» هم اتاقی‏هایم بودم و هستم. به دلیلی که فکر می‏کنم خود PK و حسین و محمود و عباس هم نمی‏دانند چرا؟
من «عکاس باشی» هستم. وقتی دوربین روی دوش‏ام می‏اندازم و بیرون می‏زنم.
من «معتاد از دست رفته‏» هستم. وقتی پشت پی‏سی اینترنت‏دار نشسته‏ام.
من «Silent حال می‏کنی» هستم. وقتی پسر عمویم هر بار همراهم را برانداز می‏کند.
من «هنرمند هنردوست» هستم. وقتی بابا مرا به بعضی‏ها معرفی می‏کند.
من «آقای هیچی» هستم. وقتی پسر عمه زاده‏ام اصرار دارد قصه‏ی مرا تعریف کند.
من «هی تو! آره خودت و شما! بله شما» هستم. وقتی در تمام دوران مدرسه و دانشگاه کسی از معلم‏ها و استاد‏هایم مرا به اسم نشناخت.
من «وسواس» هستم. وقتی همیشه سعی می‏کنم در لیوان خودم آب بخورم. یا وقتی در تمام کار‏ها به جزییات دقت می‏کنم.
من «دقیقه‏ی نودی» هستم. وقتی برای مهمانی و مسافرت آخر از همه حاضر می‏شوم.
من «بابا تو دیگه کی هستی» هستم. وقتی یک درس را پنج بار حذف کردم. نه به خاطر این‏که پروژه داشته باشد. نه به خاطر این‏که بلد نباشم. نه به خاطر این‏که فقط یک استاد این درس را ارائه کند و من با او یا او با من لج باشد. دقیقاً به خاطر اینکه یافتن دلیل برای این شاهکارم در دست اقدام است.
من «فرهیخته و روشنفکر» هستم. این را برادرم با لج و غیظ می‏گوید. وقتی در یک قدمی نیمه شب کنترل تی‏وی دست من باشد. یک طرف دو قدم مانده به صبح باشد و طرف دیگر هشدار برای کبرا 11.
من «محمد» هستم. وقتی همسایه‏ی قدیمی‏مان، بابای فرهاد عمری است مرا با پسر عمویم اشتباه گرفته و من هیچ وقت نخواسته‏ام بگویم اشتباه می‏کند. من محمد نیستم.
من «گیرینف» هستم. وقتی مدام نکته‏هایی باریک‏تر از مو را به اهل خانه، مخصوصاً برادرم گوشزد می‏کنم. البته اگر با من بود دوست داشتم در این مورد «زیرنویس» خطاب‏ام می‏کردند.
من احتمالاً «ضد حال و پاستوریزه و بچه مثبت و بی‏کلاس و سوسول و بچه ننه و...» هستم. وقتی به خیلی از جوک‏ها نمی‏خندم. وقتی کله‏پاچه و سیراب شیردان نمی‏خورم. وقتی در حافظه‏ی تلفن همراهم کیلیپ خفن و حتی غیر خفن ندارم. وقتی حرف‏های بد نمی‏زنم. وقتی کت و شلوار می‏پوشم ولی کروات نمی‏بندم. وقتی جا‏های بد نمی‏روم. وقتی همیشه به یاد خانه‏ام.
من «تیرمن» هستم. حتی برای آنها که بعد‏ها بیرون از این دنیای مجازی مرا دیدند.

پی‏نوشت
_ اصل عبارت«روی قالی چریده/می‏چرد» یک کنایه‏ به زبان ترکی است.
_
نون اوّل نامه و سین و برون بیایند بازی!
_ بعد‏التحریر: خودمونیم. فکر نمی‏کردم بتونم برای خودم چهر‏ه‏ای تا این اندازه نورانی ترسیم کنم. ولی انگار شده!


دوشنبه 21 تیر1389 | بنچ‌مارکات! |

تنها نشسته‏ام و بازی را با دلسردی تمام تماشا می‏کنم. داور چهارم وقت اضافه را اعلام می‏کند؛ سه دقیقه. به خودم می‏گویم اگر فیلیپه ملو جدا از گل به خودی‏اش آن خطای ناجوانمردانه/ ناشیانه را مرتکب نشده بود، شاید حالا تیمشان بهتر و بیشتر از این‏ها حمله می‏کرد. در همین فکر‏ها هستم که صدای مادر سینا رشته‏ی افکارم را پاره می‏کند؛ «سینا! سینا! برزیل حذف شد.» به خودم می‏آیم. داور سوت پایان را زده و گزارشگر خوشمزگی‏اش گل کرده؛ «حالا دلمون برای لباس پوشیدن‏های دونگا تنگ می‏شه.»
همه چیز تمام شده و دوربین‏ها دارند تقابل غم و شادی، آه و سرور را به تصویر می‏کشند که زنگ در خانه‏‏مان به صدا در می‏آید. باز می‏کنم. برادرم است. بی‏درنگ خودش را می‏اندازد تو. قبل از هرچیز با لحنی که معلوم نیست از روی ناراحتی است یا خوشحالی می‏گوید: «برزیل حذف شد.» بلافاصله بعدش به چراغ‏های خانه اشاره می‏کند و می‏گوید: «این‏ها را چرا روشن نکردی؟» سوال عجیبی نیست ؛اما تعجب می‏کنم و می‏روم که چراغ‏ها را روشن کنم...

پی‏‏نوشت
_ من هیچ وقت طرفدار برزیل نبوده‏ام. اما جام جهانی بدون برزیل چیزی کم دارد و جای ستاره‏‏های طلایی‏اش خالی خواهد بود.
_ سینا اینا همسایه‏ی طبقه‏ی پایینی ما هستند. اغلب وقتی در پارکینگ یا حیاط بازی می‏کند مادرش از داخل راهپله صدایش می‏زند. سینای ده_پانزده ساله عاشق فوتبال است و شاید چون بیشتر از من فوتبال سرش می‏شود طاقت باخت برزیل را نداشته با توپش از خانه‏شان بیرون زده بود.
_ برادرم همراه باقی اعضای خانواده‏‏مان بازی را با رادیوی ماشین‏ دنبال می‏‏کرده‏اند.
_ بعد‏التحریر: بازی غنا_اوروگوئه نشان داد چرا فوتبال ورزش ذاتاً جذابی است. و البته خیلی چیز‏های دیگر را که گفتنش با دیدنش در لحظه زمین تا آسمان فرق دارد.

شنبه 12 تیر1389 | بنچ‌مارکات! |
به این فکر می‏کنم که این وبلاگ به چه دردی می‏خورد؟ نه بازتابی از حال و روز شهر و کشورم در آن به چشم می‏خورد و نه نمودار حال و روز خودم را به تصویر می‏کشد. نه جایی است برای ادامه دادن دوستی‏های قدیمی و نه جایی که فکر کنی تویی و خدای خودت.
شاید فقط به این درد می‏خورد که یادم باشد سالی یک‏ روز هست که زندگی من از نو شروع می‏شود. متولد می‏شوم و باید ادامه بدهم. راه درست را انتخاب کنم و درست بروم. و متاسفم برای خودم که چند سالی‏ است این‏ها را فراموش کرده‏ام و متولد نمی‏شوم.

_پی‏نوشت
دوست ندارم کسی برایم جشن بگیرد. تبریک بگوید یا حتی به رویش خودش بیاورد. خدایا حساب تو جدا است. منتظر هدیه‏ات می‏مانم.


دوشنبه 7 تیر1389 | بنچ‌مارکات! |

این زمان وابسته، دیکتاتورترین بعد زندگی‏ است که همه دچارش هستیم و من از همه بیشتر. داشتنش یک درد است و نداشتنش یک درد دیگر. با من اگر بود دنیا را بی‏زمان می‏خواستم. دنیایی که در آن هیچ وقتی نیست؛ که بخواهد زود یا دیر باشد. فقط حیفم می‏آید از طلوع و غروبی که خورشید نداشت. و آن لذت ناب بی‏قراری برای رسیدن، دیدن و شدن...

جمعه 28 خرداد1389 | بنچ‌مارکات! |
یک چیز‏هایی در زندگی من هست که دوگانگی درش موج می‏زند. مثل وقت‏هایی که با دوستی، آشنایی یا حتی تنها جایی می‏روم که رفته باشیم و خوش بگذرانیم. می‏رویم و خوش هم می‏گذرانیم. اما دقیقاً از لحظه‏‏‏ی بعد ماجرا تا سال‏ها بعدش، مرا بد جوری حس غربت و غم و اندوه می‏گیرد. نمی‏دانم دلم برای آن لحظه‏ها تنگ می‏شود یا مسئله یک چیز دیگر است. نمی‏دانم.
این را نوشتم که بگویم فکر کردن به قرار شنبه‏‏ی من و محمود؛ و به لحظه لحظه‏اش خوشحالم نمی‏کند. برعکس اندوهگین‏ام می‏کند. و این به همین قرار خلاصه نمی‏شود. از سفر مشهد با همکلاسی‏های دوران دبیرستان بگیر تا همین زمستان گذشته؛ دارآباد من و عباس. همه‏اش همین بوده.
یکشنبه 16 خرداد1389 | بنچ‌مارکات! |
امروز صبح خروس خون من، دایی و برادرم اینجا بودیم.
جمعه 24 اردیبهشت1389 | بنچ‌مارکات! |
امیر حسین قبل از عید با مادرش آمده بود خانه‏ی ما. توی اتاق پای اینترنت نشسته بودم که آمد تو. مثل همیشه راحت نزدیک شد. پشت سرم ایستاد و چیزی نگفت. بعد از چند لحظه شروع کرد زیر لب واژه‏هایی را تلفظ کردن. بریده بریده و با زیر و زبر اشتباه. حساس شدم. دیدم دارد واژه‏های روی صفحه نمایش را می‏خواند. کمی سر به سرش گذاشتم. اصرار داشت که من آن واژه‏ها را غلط می‏خوانم. بحث‏مان به مدرسه و کلاس اول و الفبا کشید. کامپیوتر را رها کردم و با هم رفتیم سراغ کیفش. آن کیف کوچک مرا یاد روز‏های خوش فردا یک صفحه خط نقطه زیرهای خودم انداخت. یاد شلختگی‏هایم.
یادم نیست از او خواستم چیزی بنویسد یا پیش‏تر نوشته بود. اما وقت خواندن این یادداشت یادگاری خودش یک جاهایی مکث می‏کرد که خیلی معنی داشت. حرفم این است که همه‏ی ما ناخودآگاه یک‏ جاهایی مکث می‏کنیم. آن‏جاها که مهم است!
یکشنبه 12 اردیبهشت1389 | بنچ‌مارکات! |
http://sites.google.com/site/medaadrangy/DSC04816.jpg

این وقت سال برگ جوان درخت‏ها با آن رنگ سبز اشباع کیفورم می‏کنند. پشت چراغ، تماشای آسمان صاف و آبی با موسیقی رادیو پیام و افکت عابر پیاده لذت بخش است. صدای موتورسیکلت‏ها وقتی بی‏اعتنا به شیشه‏ی ‏دو جداره‏ی سالن تا این طرف خانه می‏رسد هیجان‏انگیز است. هیجانش بیشتر هم می‏شود اگر تصور کنی موتوری پیک است. بسته‏ای را می‏برد برساند که صاحبش بی‏صبرانه منتظر است. این وقت سال صبح‏ها وقت صبحانه خوردن، صدای گنجشک‏ها روی درخت جلوی خانه، نزدیک پنجره‏ی آشپزخانه که دیگر توصیف نمی‏خواهد. اصل جنس است. زندگی بخشِ زندگی بخش! گوش دادن به عاشقانه‏ی خیلی دور خیلی نزدیک خلسه آور است. دوباره و چندباره گوش می‏کنی. سیر نمی‏شوی و باز هم. این وقت سال چه شیرین است انتظار. انتظار برای بزرگ شدن بوته‏ی توت فرنگی پای درخت گردو. برای دیدن قرمز میوه‏اش. برای چشیدن طعم ترش و شیرینش. این وقت سال عصر‏ها پارک پردیسان چقدر می‏چسبد. نگاه می‏کنی؛ بچه‏ها بادبادک هوا کرده‏اند. آدم بزرگ‏ها هم. همه شادند و لبخند می‏زنند. ماشین‏ها بوق و شهر برق. این وقت سال تمرین حل کردن، سر کلاس حاضر شدن، آزمایشگاه رفتن و جستجو کردن حس و حال نمی‏خواهد. حس و حال دارد. این وقت سال حیاط دانشکده جان می‏دهد برای جمع‏های دوستانه. فقط حیف دانشکده‏ی ما حیاط ندارد. حیاط خلوت دارد.
شنبه 28 فروردین1389 | بنچ‌مارکات! |
اینجانب به ضرب و زور اولیای خود دو سه ماهی است می‏روم باشگاه. آن هم بدنسازی. به راستی که چه اسم بدی دارد. اینجانب فقط برای این‏که حرکتی کرده باشم و اسمش ورزش باشد و نه برای حجیم شدن و درپی آن ترسناک شدن هفته‏ای سه چهار روز خودم را به محل باشگاه می‏رساندم و با کراهت هر‏چه تمام تمرینم را شروع می‏کردم.
تعطیلات که باشگاه تعطیل بود. اما این طرف سال از روز بعد تعطیلات هر بار آمدم بروم دوباره شروع کنم نشده که بشود. روز اول احساس کردم خستگی سیزده بدر هنوز در بدنم مانده. روز بعد فهمیدم شلوار تمرینم آماده نیست. روز بعد به سرم زد کفش تمرین را بشویم. شستم و برای آن روز خشک نشد. دیروز هم که ماندم خانه تا تعمیرکار ماشین لباسشویی بیاید ببیند این ماشین زبان نفهم دردش چیست. خلاصه این‏که نشد بروم باشگاه. حالا امروز خودم را همراه وسایلم آماده کرده بودم که دیگر هر طور شده بروم کمی ورزش کنم که زد و خاله‏‏مان قبل از ظهر تماس گرفت. گفت که شام می‏آیند اینجا دور هم باشیم و حالا هم همین چند دقیقه‏ی پیش دایی تماس گرفت و خودشان را دعوت کرد. دیگر بهانه بهتر از این؟
پی‏نوشت
_تیتر با صدای بلند و کشدار خوانده شود!
بعد‏التحریر: جای بسی شادمانی و سرور است که بگویم امشب هم از تمرین خبری نیست. امشب ما خانه‏ی همان دایی دیشبی دعوتیم. خاله بازی بود شد دایی بازی!
بعد‏التحریر: باورکردنی نیست اما امشب هم خان دایی جان و اینا مهمان ما هستند. جمعه هم که باشگاه تعطیل بود.
چهارشنبه 18 فروردین1389 | بنچ‌مارکات! |
سه روز موتورخونه‏ی خونمون خراب بود. یعنی داشتیم درست می‏کردیم. امشب بالاخره با تلاش اوس اکبر و برادرش یک بار دیگه تو لوله‏ها آب گرم چرخید. کار خدا بود. که بفهمیم تا آخر سال هنوز خیلی وقت هست.

پی‏نوشت
_ خواستم ماجرا را سینمایی شرح بدهم. گفتم شاید نتیجه‏ی عکس بدهد. اما نمی‏توانم از چهره‏ی با حیای اوس اکبر وقتی قرار شد اجرت کارش را حساب کند و بگویید بگذرم. صورتش سیاه شده بود. آدم را یاد حاجی فیروز‏ها می‏انداخت وقتی سر چهار‏راه‏ها برای نان می‏زنند و می‏رقصند. راستش را بخواهی اوس اکبر هم در این سه روز هم زده بود هم رقصیده بود. هنرمندانه‏ی هنرمندانه. آخر سر وقتی بابا اجرتش را داد گو دست در جیبت کرده‏ای و به حاجی فیروز‏ سر چهار‏راه عیدی داده‏ای؛ بلند و رسا گفت خدا بده برکت!
شنبه 29 اسفند1388 | بنچ‌مارکات! |

 آن روز بعد از امتحان، وقتی گرد حوض پارک در پی آب بودیم، همکلاسی‏ام گفت: باور را در جعبه بگذار و بنویس شکستنی است.

جمعه 21 اسفند1388 | بنچ‌مارکات! |
بعد از سه سال آرشیو کردن دلم می‏خواهد کسی عکس‏هایم را ببیند. نگشته هفت تایشان را انتخاب کرده‏‏ام و همین فردا پس فرداست که چاپ شوند و به ديوار اتاقم بچسبند. دلم می‏خواهد هرکس آنها را دید اول از همه بپرسد این‏ها کار خودته؟ بعد که گفتم آره کادرهای من‏اند؛ باور نکند. باز بپرسد جدی می‏گویم؟ بعد من خودم هم شک کنم که این‏ها عکس‏های خودم‏ هستند!
از من بپرسند می‏گویم این اولین نمایشگاه من است. چون عکس‏ها‏ موضوع دارند و موضوعش بهار است. و قرار است عنوان هم داشته باشد و حتی دوست دارم عکس‏ها را تقدیم کنم؛ به هر کس که خودش اراده کند. و شاید نشود اسمش را گذاشت نمایشگاه. چون اگر از این پست بگذریم اعلان عمومی ندارد و از آشنا و فامیل تنها آن که برای عید دیدنی به خانه‏ی‏ ما بیاید و در یک قدم فراتر به اتاق من پای بگذارد عکس‏ها را خواهد دید. البته مشت نمونه‏ی خروارش روی دیوار خانه‏ی عمو اینا و شاید ديوار سالن خانه‏ی خودمان نقش می‏ببندد که این هم می‏تواند تبلیغ خوبی برای باقی عکس‏ها باشد.
یکشنبه 16 اسفند1388 | بنچ‌مارکات! |
عکس‏ها همیشه واقعیت را نشان نمی‏دهند. واقعیت این است که زیبایی این منظره ها مخدوش بود. یعنی شده بود/کرده بودند. ترکیب جاده‏ی معدن و خرابه‏های آن درست میان تالاب و انعکاس آسمان در آب و همچنین کارخانه‏ی فرآوری مواد معدنی درست کنار تالاب و نمای کوه‏های جنوبی از عظمت زیبایی میقان کاسته بودند. حتی اگر حساب کنیم به اندازه‏ی سر سوزن باشد که به نظرم بیشتر بود.
حتی تصور کن کنار تالابی که پناهگاه انواع پرندگان مهاجر است فرودگاه ساخته‏اند. آن هم فرودگاه یک شهر بزرگ مثل اراک. به نظرم وقتی درناها هواپیما‏های پهن پیکر را می‏بینند به هیبت سنقر تالابی می‏خندند. بگذریم از نزدیکی صنایع بزگ اراک مثل کارخانه آلومینیومش و...

پی‏نوشت
_ در متن بالا استفاده از واژه‏ی «درست» مبالغه نبود.
_ طبیعت را از حیوانات گرفته‏ایم و اگر دلمان خیلی هوایشان را داشته باشد جایی برایشان خالی می‏کنیم. اسمش را هم می‏گذاریم پناهگاه حیات وحش!
_جا دارد همه تالاب را با گوگل ارث(Google Earth) رصد کنیم تا ببینیم آنجا چه می‏گذرد؟!
_ افسوس که میقان اینجاست!

پنجشنبه 29 بهمن1388 | قاب‌های تیرمن |
ساعت هشت و سی و هفت دقیقه، اینجا تالاب میقان است و من همراه دايی روی جاده‏ی میان دریاچه قدم می‏زنیم.
جمعه 23 بهمن1388 | بنچ‌مارکات! |

دیشب در میدان شهر قرار داشتیم؛
من، قطره‏های اغتشاشگر باران و عینکم!

جمعه 11 دی1388 | بنچ‌مارکات! |
از حوصله‏ی خودم خارجم!
جمعه 27 آذر1388 | بنچ‌مارکات! |
فکر کنم زمستان دلنشینی در راه است. چون حالا من يک شال گردن دارم که همیشه دوست داشتم داشته باشم. دقيقاً همین رنگ و مدلی که مادرم برایم بافت. دستش درد نکند.

پی‏نوشت
_ عکس تزئینی نیست!
پنجشنبه 21 آبان1388 | بنچ‌مارکات! |
می‏خواستم ببینم هنوز هم حیاط بزرگی داری؟ یا آن روز‏ها به چشم ما بزرگ بود؟ تیردروازه‏ها سرجایشان هستند؟ هنوز گل نخوردن در آنها یک افتخار بزرگ است؟ خانه‏ی فراشت چطور؟ هنوز شاخه‏های مو از روی دیوارش آویزان است؟ نقاشی‏های روی دیوار رنگ و رویشان نرفته؟ شعار‏ها چی؟ هنوز هم فرزند صالح گلی از گل‏های بهشت است؟ امید امام هنوز به ما دبستانی‏ها است؟ بوفه هنوز ساندویچ تخم‏مرغ آبپز می‏فروشد؟ هنوز پنجره‏اش بالاست؟ بلندتر از قد بچه‏ها؟
مهم‏تر از همه آمده بودم ببینم بچه‏ها هم آمده‏اند؟ دلم هوای قلعه کرده بود. می‏خواستم به اندازه‏ی یک زنگ تفریح با هم خرپلیس بازی کنیم. فکر کردم یک بار دیگر از دوستم بخواهم دست مرا بگیرد. که بروم بالا؛ روی سقف پناهگاه. دلم می‏خواست همین الان زنگ صبحگاهی به صدا در می‏آمد و برای اینکه در صف یک نفر جلوتر بایستیم با هم بگومگو کنیم. دلم می‏خواست یک بار دیگر شعار هفته را می‏خواندم و بقیه تکرار می‏کردند.
دبستان من! آمدم؛ بسته بودی! دلم برایت تنگ شده! خیلی!
شنبه 23 خرداد1388 | بنچ‌مارکات! |

گاهی وقتی دور هم جمع‏ایم و حرف شهر و زندگی شهری می‏شود؛ همگی متفق‏القول از تهران می‏گذریم و به زندگی در شهر‏های کوچک‏تر یا حتی جایی که یک خانه و خانواده‏ هم نیست می‏رسیم. خودم به تنهایی راجع به این موضوع زیاد فکر کرده‏ام. اینکه از تهران بگذرم و بروم در یک شهر کوچکتر زندگی کنم. همیشه هم یکی از بزرگ‏ترین دلایلم این بوده که تهران زیادی شلوغ است. باید جایی زندگی کرد که وقتی در پیاده‏رو، پارک و بازارش قدم میزنی دم به دقیقه تنت به تن بقیه نخورد. که احساس نکنی همه نگاهت می‏کنند و یکریز تو را زیر نظر دارند و خیلی موقعیت‏های ناخوشایند و ناخواسته‏ی دیگر که وقتی تنها باشی هیچ وقت اتفاق نمی‏افتد.
اما شب‏ها و روزهایی هست که سخت از این تصمیمم پشیمان می‏شوم و احساس می‏کنم هیچ جا تهران نمی‎شود. مثلاً شب آخرین چهارشنبه‏ی هر سال؛ چهارشنبه سوری‏ها با اینکه همیشه در خانه‏ام و احتمالاً گرم خانه ‏تکانی و دیگر کارهای شب عیدم اما دوست ندارم هیچ جای دیگر به غیر از شهر تهران باشم. دلم می‏خواهد باشم و صدای شادی مردم شهرم را بشنوم. البته اگه بشود اسمش را شادی گذاشت. می خواهم باشم و تصور کنم جای‏جای این شهر دقیقاً چه خبر است؟
یا چهار روز اول تعطیلات نوروز؛ که تهران خلوت‏ترین روزهایش را تجربه می‏کند و ترافیک یا نیست یا خیلی سبک و روان است و هوایش تمیزتر از همیشه است و سبزی فروشی‏ها و مشاورین املاکش تعطیل‏اند و هر لحظه آدم‏های بیشتری خوشحال و خندان با دسته‏های گل از گل‏فروشی‏هایش بیرون می‏آیند و سوار ماشینی می‏شوند که تمام اعضای خانواده تر و تمیز در آن نشسته‏اند و قرار است جایی بروند. و البته قیافه‏ی چهار‏راه‏ها و میدان‏هایش که با سه_چهار روز پیش زمین تا آسمان فرق می‏کند.
یا شب‏های منتهی به انتخابات رئیس جمهموری که انگار عروس‏کشون است و تا خود نیمه‏های شب و حتی بعد از آن مخلوط بوق_شعار به گوش می‏رسد و تو خداخدا می‏کنی همه‏ی آن‏ها طرفدار نامزد مورد علاقه‏ی تو باشند و...

پی‏نوشت
_ خیلی وقت پیش، دوستم مرا به بازی دعوت کرده بود. فکر کنم الان بازی کردم.

پنجشنبه 21 خرداد1388 | بنچ‌مارکات! |

پی‏نوشت
_ ممنون که زبونم رو بند آوردی!
_ می شه حدس زد عکس بالا کجا گرفته شده. زیاد سخت نیست!

شنبه 2 خرداد1388 | قاب‌های تیرمن |
قدیمی‌تر»»

زنده به گم» مأموریت‏ عکاسانه » ت مثل تنبلی، مثل تلاش؛ تلاش برای تنازع بقا» بابا تو دیگه کی هستی؟!» دعا به جان آقای طاهری»