هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | گنجه | سرداب

سر ظهر مترو خلوت است. در حال رفتن به جلسه‌ی یکی از پروژه‌ها هستم. جلسه‌ای که حضور من لزومی نداشت، اما دوست داشتم نظرات نمایندگان کارفرما را از نزدیک بشنوم.

در صندلی‌های روبرو سه پسر جوان، سرخوش و خندان نشسته‌اند، هندزفری بی‌سیم را بین خودشان رد و بدل می‌کنند. به نظر می‌رسد درحال گوش دادن به موزیکی هستند که برایشان جذاب است. آنقدر جوان هستند که نمی‌شود تشخیص داد دانشجوی ترم یک هستند یا دانش‌آموز سال آخر دبیرستان! هر کدام یک کوله دارد و مشخص است که در راه خانه هستند.

چه چیز باعث شد بخواهم داستان این سه جوان سرخوش را در گوشی موبایلم تایپ کنم؟ خب همین سرخوشی که داشتند و فکر اینکه جوانی من چطور گذشت؟! به چشم بر هم زدنی؟ نه! سریع‌تر…


برچسب‌ها: قطار, جوانی, زمان, موزیک

سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴  تیرمن  این نبشته را گذاشت روی طاقچه‌ی ضد یخ! [ ]

هیچ وقت فکر نمی‌کردم در زندگی به نقطه‌ای برسم که برای هر کاری، زمان اینقدر کم و کوتاه باشد؛ برای هماهنگ کردن کارهای اسباب‌کشی، خرید وسایل بسته‌بندی، جمع کردن و بسته‌بندی وسایل و هر کاری که قبل و بعد اسباب‌کشی آوار می‌شود روی سرت. همینطور هیچ وقت فکر نمی‌کردم ساعت سه بعد از نیمه شب، خسته و رنجور با ثمین برویم آش و حلیم بخوریم؛ چون هنوز آشپزخانه به راه نیست. ولی حالا شده و ما در میانه‌ی یک ماراتن دو نفره‌ایم، برقکار و پرده فروش و... هم حکم آن‌هایی را دارند که در کنار مسیر مسابقه ایستاده‌اند و بطری آب را می‌دهند به دست دوند‌ه‌ی بی‌نوا! که البته دویدن انتخاب خودش بوده!


برچسب‌ها: خانه, اسباب کشی, زمان, مسابقه

دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۳  تیرمن  این نبشته را گذاشت روی طاقچه‌ی بنچ‌مارکات! [ ]

_ حس می‌کنم اینجا کارکرد قبلی خودش را که اصلاً نمی‌دانم چه بود از دست داده و حالا یک جور دیگر به کارم می‌آید. ساده‌تر بخواهم بگویم الان که دلم‌ گرفته بود و روی تخت از این پهلو به آن پهلو در تلاش و تقلای خوابیدن و رها شدن از حجم افکار ریز و درشت بودم یاد اینجا افتادم و به نظرم این یک کارکرد است برای اینجا، حتی اگر جدید هم نباشد!

_ باورم نمی‌شود که شوق سفر به گلپایگان برای پارسال بوده و ما امسال توانسته‌ایم برویم و چرخی در این باغ‌شهر رنگارنگ بزنیم. این را به خاطر پست قبل می‌گویم که در این‌باره نوشته‌ام. حرفم به گذر زمان است و این همه فاصله بین یک تصمیم تا عمل! بگذریم؛ از این سفر عکس‌هایی در گنجه می‌گذارم.

_ این روزها دغدغه‌ی خانه از بزرگ‌ترین مشغله‌های ذهنی‌ام شده. اینکه خانه‌ی بعدی‌مان در کدام خیابان و محله خواهد بود، مدام برایم سوال است. یعنی موضوع در این حد باز و بدون چهارچوب است. حتی نمی‌دانیم کی باید اینجا را تخلیه کنیم و اسباب‌هایمان را کی باید جمع کنیم! این‌ور سال یا آن‌ور سال!؟

_ پارسال همین روزها در راه برگشت از سفر اصفهان به شوق دیدن و گشتن گل و گلخانه‌ها‌، فرمان ماشین را به سوی محلات چرخاندم و بعد از چرخ زدن در چند گلخانه، یک افوربیای اینجنس زیبای نسبتاً بزرگ چشمم را گرفت. طوری زیبا و خوش‌فرم و بدون ضعف بود که وقتی از فروشنده قیمتش را پرسیدم؛ فروشنده به جای گفتن قیمت آن، مدام نمونه‌های دیگر را نشان می‌داد و حدود قیمت نمونه‌های مشابه را می‌گفت. بعد از چند بار تاکید و اصرارم روی آن، شروع کرد به تخفیف روی همان نمونه‌های دیگر، القصه، بااینکه مشخص بود فروشنده یا صاحب گلخانه برای فروشش تمایلی ندارد؛ بالاخره با قیمتی بالاتر نسبت به بازار محلات خریدمش، چون چشمم را گرفته بود و قبلا هیچ‌ جای دیگر نمونه‌ای این‌قدر همه‌چی تمام ندیده بودم. این‌ها را نوشتم که بگویم الان حدود یک هفته‌ است متوجه شده‌ام مریض شده و امروز دیگر امیدی به بهبودی‌اش نیست. سرعت تغییراتش اینقدر زیاد بود که حتی به ذهنم نرسید از قسمت‌های بالا‌ترش قلمه بگیرم.


برچسب‌ها: خانه, سفر, زمان, گل

شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳  تیرمن  این نبشته را گذاشت روی طاقچه‌ی بنچ‌مارکات! [ ]

عباس می‌گه من در لحظه زندگی می‌کنم. اما خودم اینطور فکر نمی‌کنم. اصلاً راستش رو بخوای زمان برای من مفهوم پیچیده و گیج کننده‌ای شده. من هنوز اونطور که باید نتونستم ماهیت زمان رو کشف کنم. نتونستم دورش بزنم. در لحظه زندگی کردن به نظرم خوبه اما کافی نیست. اگر نتونی از زمان پیشی بگیری دست کم باید بتونی برگردی و گذشته‌ رو تغییر بدی. هرچند شاید تغییر دادن گذشته کار بیهوده‌ای به نظر برسه. اما فکر کن گذشته چه تاثیری تو آینده داره؟


برچسب‌ها: عباس, زندگی, زمان, گذشته

سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۲  تیرمن  این نبشته را گذاشت روی طاقچه‌ی ذهن می‌دود! [ ]



آخرین پنج‌شنبه‌ی پاییز» قطار جوانی رفت؟» خرده خواسته‌های یک معمار پرمشغله» نقطه‌ی کم‌زمانی»