صبح با پیامک پیمانکار کابینتکار از خواب بیدار شدم. «سلام صبح بخیر، ساعت 10 دفتر شما هستم» جواب دادم «سلام، عالی»
از تخت بلند شدم. خودم را در آینه دیدم. متوجه شدم که باید دوش بگیرم. موهایم به گونهای نامرتب شده بود که تنها شانهی خالی کارساز نبود.
امروز ظهر باید برویم سر مزار عمو. یک هفته است که داغش در دلهامان خانه کرده. این شده که یک هفته است هر شب خانهی عمو دور هم جمع میشویم؛ برای دلگرمی خانودهی عمو. ولی آیا کارساز است؟
هنوز خانهام که تلفن ثمین زنگ میخورد؛ «مامان بود، میگه اگر میتونید زودتر بیایید از اینجا با هم بریم، نهار آبگوشته. نهار با هم باشیم» خیلی فکر نمیکنم؛ «زنگ بزن بگو نمیتونیم، مستقیم میآییم سر مزار»
ساعت ده و ربع رسیدم دفتر، وارد اتاق که شدم مدیر دفتر تماس گرفت؛ «آقای پیمانکار کابینتکار اومده، میتونن بیان داخل؟»
همینو میخواستم، شب پاییزی، آروم، بی فکر فردا، ازگیل تر و تازه فرد اعلا تو آبکش کنار سینک، حس سرما رو نوک انگشتای پا، خونهی بهم ریخته از پیمایش لوت، آخ که چه آسمونی داشت، درست کردن چسفیل، نشستن روی کاناپه و در چشم باد دیدن، با ثمین…
_ پاییز از راه رسید و من سرخوشم؛ سرخوش از رویای قدم زدن با ثمین در کوچه پسکوچههای طلایی خوانسار و دیدن منظرهی پاییزی شهر گلپایگان از دل جاده. سرخوش از تصویر روزهایی که باران میبارد و تو مشغول روزمرگیهایت هستی. نمیتوانی با تماشای منظرهی بارانی شهر از پنجرهی خانه یا محل کارت آرام گیری. دلت غنج میرود برای باران که در لطافت طبعش خلاف نیست و میبارد و میرویی…
_ وقتی به روزهای نهچندان دور این سالها نگاه میکنم؛ آنچه بر ما گذشت، انگار خبر روزنامه باشد، یا زیر نویس تیوی. در طول این سالها چهها که از سرمان نگذشت!؟ چه کسی میتوانست حدس بزند که آقای روزگار برای هر کدام از ما چه سهمی کنار گذاشته بود؟ برای یکی مهاجرت، برای یکی مرگ ناگهانی، برای یکی جدایی، یکی دیگر ازدواج مجدد و… خبر خوش هم البته بود؛ تولد، ازدواج، رونق کسب و کار، خانه خریدن، قبولی ارشد و دکترا و این چیزها…
_ چند روز پیش فرصتی شد تا به رسم سفرهای آفرود یکروزه که خیلی وقت بود قسمت نشده بود، بزنیم به دل جادههایی که پر است از تردید؛ تردید اینکه پیچ بعدی راه باز است؟ و پر از حدس و گمان؛ گمان اینکه، با دیدن رد لاستیک خودوریی به خودمان بگوییم «خوبه، قبل از ما یکی از اینجا رد شده؛ پس راه بازه» وحدس اینکه بعد از این پیچ شاید چشمهای باشد…
مسیر اینطوری بود که از تهران، هشتگرد، فشند، طالقان، شهراسر، اَسفاران، یَرَک، فیشان، معلم کلایه، رجایی دشت و رشتقون گذشتیم و بعد از طریق بزرگراه قزوین-تهران برگشتیم. البته مسیر را خلاصه گفتم تا فقط خط سیر مشخص باشد.
همهی اینها را نوشتم تا بگوییم برای من مناظر شگفتانگیز منطقهی رودبار الموت که در این سفر از فیشان تا رشتقون را شامل میشود بیبدیل است و دوست دارم هر فصلش راببینم.