امشب وقتی مستند زیدان پخش شد یادم آمد یک جاهایی تو زندگی بیقهرمان بودهام.
آن روز بعد از امتحان، وقتی گرد حوض پارک در پی آب بودیم، همکلاسیام گفت: باور را در جعبه بگذار و بنویس شکستنی است.
شغالِ ناچار روباره دودوزه را دوست خود میخواند و روباه دودوزه گرگ دریده را دشمن خود. فقط از برای اینکه بزرگ انگاشته شوند. و گرگ که دوست هیچکس نیست و از سایهی خود نیز میهراسد از همه خُردتر است.
آقای الف پنج تومان از آقای ب قرض گرفت. آقای الف به آقای ب گفت یک ماه نشده پول شما را پس میدهم. آقای ب گفت عجلهای نیست. باشد هر وقت داشتید پس بدهید.
چیزی نمانده بود که یک ماه تمام شود. اما مشکل آقای الف ادامه داشت و نداشت که پنج تومان آقای ب را پس بدهد. از قضا آقای ب دنبال پولش نبود. اما تقصیر آقای الف چه بود که احساس میکرد آبرویش در خطر است. همین بود که تصمیم گرفت هر طور شده پنج تومان تهیه کند و بدهد به آقای ب.
چند روزی گذشت. شاید هم نگذشت و آقای الف آقای جیم را دید. آقای جیم همیشه و همه جا از ده تومانها و بیست تومانهایش میگفت. جوری بود که آقای الف فکر کرد مشکلش به دست آقای جیم حل میشود. آقای الف زبان گشود و از آقای جیم پنج تومان پول خواست. گفت جناب جیم! شک نکنید که یک ماهه پولتان را پس میدهم. آقای جیم مطمئن بود که آقای الف پولش را نمیخورد. اما پنج تومانی در کار نبود که به آقای الف قرض بدهد. از طرفی نمیتوانست بگوید پول ندارد. یعنی اگر میگفت آقای الف باور میکرد؟
چند روزی گذشت. شاید هم نگذشت و آقای جیم آقای ب را دید. آقای جیم و آقای ب خیلی به هم نزدیک بودند. مثل دو تا برادر. آقای جیم از ماجرای پول خواستن آقای الف گفت. گفت که آقای الف پول لازم است و او ندارد که قرض بدهد. گفت بیا و پنج تومان به من بده تا بدهم به آقای الف. که کارش راه بیافتد. آقای ب هیچ نگفت و پنج تومان داد به آقای جیم و آقای جیم پنج تومان داد به آقای الف و آقای الف پنج تومان داد به آقای ب.
امضا: آقای دال!
مرگ بر تی وی!
پی نوشت
_ همان که این روز ها چهل اینچ به پایین اش بی کلاسی است! افت دارد! همان که وقت مهمانی ها می شود متکلم وحده! همان که صاحبخانه و مهمانش را با هم صم بکم زل زده می کند! بخواهند یا نخواهند!
_ حالا اگر شد امشب، دقیقاً همین امشب بی تی وی به سر شود!
تو بگو تویوتا می گن بنز! بگو بنز می گن پورشه! خونوادگی می میرن واسه ماشین مدل بالا و کلاً هرچی که آخرین سیستم بازار باشه! شک دارم بدونن اون تلویزیونی که تو خونه دارن غیر از دریافت و پخش برنامه های تلویزیونی چه قابلیت های دیگه ای داره!
می گن: وقتی دیگران دارن چرا ما نداشته باشیم؟!
_ تصور کن وسط یک جمع خودمونی یکی از این دور و بری ها بیش ازحد خودمونی می شه و کاملاً محترمانه! درخواست می کنه گوشی موبایلت رو وارسی (نگاه) کنه. تصور اینکه گوشیت رو بهش بدی یا ندی اون قدر ذهنت رو مشغولت می کنه که وقتی به خودت میای می بینی این همون گوشی شماست تو دست ایشون!
_ تصور می کنی یک نگاه به زوایای نرم گوشیت میندازه٬ راجع به رنگش یه نظر کوچولو میده و نهایتاً اگر خیلی پر رو (کنجکاو) باشه دوتا دونه از دکمه ها رو محض شنیدن صدای اونها فشار میده؟ زهی خیال باطل! متاسفانه باید گفت مشکل کمی بزرگ تر از این حرف ها است. این رو وقتی می فهمی که یک ساعت تمام گوشیت دست ایشونه و احتمالاً بار دوم یا سوم که داره_کارکتر به کارکتر٬ رکورد به رکورد٬ فایل به فایل و فولدر به فولدر_ما یحتوی گوشیت رو باز بینی می کنه!
_ این بار تصور کن حافظه ی گوشیت پر از خالیه یا حداقل چیز بدرد بخوری نداره! اون وقت تازه می تونی امیدوار باشی که این رفیق با تمام فهم و شعور اجتماعی اش از بازبینی گوشیت برای بار سوم یا چهارم منصرف بشه و با یک نگاه از نوع عاقل اندر سفیه اش اون رو به تو برگردونه!
پی نوشت
_ گوشی تلفن همراه از اول تعطیلات خاموش بود. اما نه به خاطر تصویر بالا! به خاطر تصویری که حتی تصور کردنش هم سخته! خوب اگه روشن بود لابد دوستان تماس می گرفتن و می گفتن:
فلانی! بیا بریم فلان جا!
فلانی! فلان چیز رو داری برای من بیاری؟!
فلانی! من شماره ی فلان جا رو ندارم؛ قربونم بری الهی! زنگ بزن ببین این کار ما چی میشه؟!
این آخری هم اگر چه مثل یه کابوس می مونه اما واقعیت داشت!
از گپ زدن باهاش پشیمون میشی بس که از این و اون میگه. مدام برای مال مردم چرتکه میندازه. کلاً دوست داره سر از کار مردم در بیاره. اگر دو دقیقه کنارش بشینی به اندازه ی دو ساعت تخلیه ی اطلاعاتی می شی! حالا خود دانی تیرمن جان! دوست داری بشین دوست نداری نشین!
اون روز امتحان تستی بود و صندلی ها با فاصله ی کمی از هم چیده شده بودن. بگی نگی یکم دیر رسیدم! دیر رسیدن سر جلسه فدای سرم! هیچی هم نخونده بودم! به محض اینکه روی صندلی جلوس فرمودیم جناب بغل دستی این قدر راحت سر صحبت رو باز و گرم صمیمی احوال پرسی کرد که به خودم گفتم: "این دیگه کیه؟ انگار سال هاست منو می شناسه! غلط نکنم التماس دعا داره!" اگر چه جواب خیلی از سوال ها تو پاسخنامه ی من اشتباه بود ولی حدسم در مورد جناب بغل دستی درست بود!
به سر و شکلش نمیاد آدم بدقولی باشه. بهش نمیاد خودش رو کوچیک کنه و آداب معاشرت رو ندیده بگیره. اگه کمی بیشتر بشناسیش حتما همه ی این کاراشو می نویسی به پای آشفتگی افکارش. شاید هم نه! فکر کنی کار از کار گذشته. از آشفتگی به بی خیالی رسیده! یه جورایی اهمیت براش بی ارزش شده!
خیکی و گندس.
کچل و بد ترکیب.
گاهی اوقات هم بد دهن.
برای همه ترسناکه و به بدنامی ازش یاد می کنن.
هر چی گیرش بیاد می خوره. حتی حق الناس!
چیزی نداره که دلش به اون خوش باشه. نه اولاد صالح و نه تن سالمی.
اینارو با خودم می گفتم. به عبارتی داشتم بر اندازش می کردم. توی حال خودم بودم که دیدم داره به گنجشکای جلوی مغازش دون می پاشه.
پی نوشت- هر انسان زوایای پنهان زیادی داره. گاهی اوقات دیدن یکی از اونا می تونه ما رو با انسانی متفاوت آشنا کنه!
ببین!! تحصیلات آکادمیکت رو باور کنم یا شعورتو؟
پی نوشت- تا حالا نشده کسی رو ببینم که دانشگاه آدمش کرده باشه! اگر هم دور از جون آدم بوده قبلا بوده و ربطی به دانشگاه و کلاس نداشته! امیدوارم اگه این حکم غلطه هر چه زودتر یکی پیدا بشه که یه جورایی ناقض حکم باشه. اصلا دلم نمی خواد اسیر افکار و باور های غلط باشم!
وقتی می بینمش حس می کنم خستس. رنجوره. فکر کنم یه مسافرت بتونه کمکش کنه. ازش می پرسم چرا با خونواده نمی ره سفر؟ میگه به خاطر شرایط کاری باباش بیشتر از دو سه روز نمی تونن برن سفر. از طرفی هیچ کدومشون به غیر از باباش حاضر نمی شن کمتر از چهار روز برنامه ای برای سفر داشته باشن!
پی نوشت- به این فکر می کنم که گاهی وقتا یه نصفه روز که خوش بگذره می تونه خیلی بهتر از یه سفر دو سه روزه ی کمی تا قسمتی کسل کننده باشه!
تقریبا با من هم سنه. خیلی با هم صمیمی هستیم. حرفی نداریم که برای هم نزنیم. هرچی بخره به من نشون میده. رفت آخرین عینک آفتابیشو که تازه خریده بود بیاره. تو دلم گفتم خوش به حالش الان چندتا عینک آفتابی جور واجور داره. ازش پرسیدم اون قبلیا رو چیکارکرده؟ سکوت کرد. بعد گفت بابا اونا که ...