دیروز نه پریروز با وبلاگ یکی از دوستان مواجه شدم که یکی از دوستانش او را دعوت و او هم اجابت کرده بود. همان پریروز بود که وقتی در وبلاگ آقای شیرازی پرسه می زدم متوجه شدم ایشان هم در این بازی شرکت کرده اند و نهایتاً همین دیروز بود که آقای فرهنگ نیا بعد از اینکه خودشان بازی کرده بودند بنده ی حقیر را به این بازی وبلاگی دعوت کردند.
علی الحال با فرض این که غیر ممکن غیر ممکن است آرزو های محال من از این قرارند:
١_ حرف زدن و البته نوشتن به تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا همیشه
برایم آرزوی محالی بوده و هست. تاکید می کنم زنده و مرده با هم لطفاً!
٢_ شرکت همزمان در مسابقات توردوفرانس٬ رالی قهرمانی جهان٬ پاریس داکا٬
سری مسابقات قهرمانی گرندپری(فرمولاوان)٬ مسابقات ٢٤ ساعته ی لمنز(Le
mans)٬ مسابقات نسکار(Nascar) و هر رقابتی که قرار باشد با یک وسیله ی
نقلیه مسافتی را در کمترین زمان ممکن طی کرد!
٣_ داشتن همزمان ماشین های زیر به همراه تیونینگ رایگان توسط یکی از کمپانی های هامان٬ تک آرت٬ رین اسپید و یا اسودیو تورینو! پورشه؛ تمام مدل هایش و ترجیحاً از هر کدام بیش از سه دستگاه و در رنگ های مختلف! فراری؛ تمام مدل هایش و ترجیحاً همه قرمز گوجه ای باشند! لامبورگینی؛ سه نسل آخر این گاو وحشی! بوگاتی ویرون؛ مشکی و سفید باشد لطفاً! فورد موستانگ؛ تمام مدل هایش و و تاکیداً مدل جیوجیارو! دوج وایپر SRT10 ٬ آستون مارتین V8 Vantage ٬ رولز رویس فانتوم٬ BMW 760 ٬ مک لارن٬ ساب٬ سالین٬ آئودی لمنز٬ شورولت کوروت٬ و یک لیست بلند بالا از ماشین های افسانه ای و کلکسیونی که در خواب هم نمی توان دید!
اینجا لازم است یک آرزوی ضمنی نه چندان محال بکنم؛ من دوست دارم یک شرکت
نفتی داشته باشم بزرگ تر از هر آنچه کمپانی های شل و توتال با هم هستند!
این یکی فقط برای رهایی از مشکلات تامین سوخت برای ماشین هایم است! و گرنه
کیست که نداند من اهل ثروت و دردسر هایش نیستم؟
لازم به ذکر است که داشتن همه ی این ماشین ها ضروری می نماید که جایی برای
نگهداری آنها داشته باشم. به هر حال این کوچه ی دو متری ما که جوابگوی این
همه غول رام نشدنی نیست. از این رو احساس می کنم از همین الان باید به فکر
تهیه ی یک جزیره ی نقلی در دل اقیانوس اطلس باشم و تعدادی پیست مجهز و
پیشرفته در آن تعبیه کنم! همین! ویلای لب ساحل هم نمی خواهم. هنوز آن قدر
ها بی وفا نشده ام که خانه ی نقلی خودمان را به ویلای لب ساحل ترجیح بدهم!
۴_ اگر قسمت شد و دچار سرنوشت عزب
اوغلی ها نشدم با خانوم همسر بر اساس یک تصمیم مشترک و یک دنیا تفاهم از
زمین و زمینیان دل بکنیم و چند کهکشان آن طرف تر خوش و خرم زندگی کنیم.
کارمان هم این باشد که از صبح تا شب به یکدیگر زل بزنیم!
٥_ همین امشب بخوابم و صبح که از خواب بیدار شدم دانای کل شده باشم! یا
نه! بشود الان من کنار مولانا بشینم و بشوم یک شاگرد؛ سر و پا همه گوش!
٦_ جناب شیخ بهایی (علیه السلام) زنده شوند و سفارش اینجانب بفرمایند که جایی مثل هاروارد و نه کمتر معماری بخوانم!
٧_ آرزوی هفتم حکم تیر آخر را دارد و من آن را برای روز مبادا نگه می دارم!
پی نوشت
_ در باره ی اولویت آرزو هایم فکر نکرده ام و آنچه نوشتم به ترتیب اولویت نیست.
_ دوست داشتم جزییات تک تک آرزو هایم را شرح دهم اما راستش از حوصله ی خودم خارج است!
_ دلم می خواهد تمام دوستانی که دیر زمانی است بین وبلاگ من و وبلاگ
خودشان در رفت و آمدند و قبلاً کسی دعوتشان نکرده به این بازی دعوت کنم.
این دوستان از این قرارند: بهار٬ ستاره٬ سیندرلا٬ هانیه٬ فضانورد٬ بیتا٬ ثمین٬ ماهی قرمز کوچولو٬ پریسا٬ آهو٬ زینب٬ کرم سیب٬ سین٬ سونیا٬ سیب83 ٬ Z.M و مسعود عزیز