
_ همین چند وقت پیش بود که موقع برگشتن از نمایشگاه الکامپ در امتداد مسیر خروج از نمایشگاه نزدیک درب شمالی بساط بساطچی ها پهن بود! چه چیزایی که نمی فروختن! شبیه یه جور جشنواره بود! اون وسط بعضی ها انگار کاسب تر بودن و محض رونق کاسبی داد هم می زدن؛"بدو بیا تیله ی قدیم دارم! مهره ی مار! سنگ خوش یمن ماه های سال! تیله و تاس دارم بدو!" وقتی اینارو شنیدم چند لحظه ایستادم! با دقت به تمام اونچه که از مهره ها و تیله ها داشت نگاه کردم! با اینکه تیله های بزرگ و کوچیک با اون رنگای جذاب منو جذب کرده بودن ولی اصلا از صاحب بساط خوشم نیومد! حس بدی بهش داشتم! انگار با این کارش خون هرچی بچه اس رو تو شیشه کرده بود! حس کردم کودکانه های من شدن اسباب تجارت آقا!