
پینوشت
_ ممنون که زبونم رو بند آوردی!
_ می شه حدس زد عکس بالا کجا گرفته شده. زیاد سخت نیست!




فکر می کنی اسیر سرنوشت شده ای و رهایی از چنگالش محال است؟ نمی بینی سرنوشت همان جا می رود که تو می روی؟

دیر زمانی بود که آسمان برای نوع بشر اصیل ترین طبیعت بود. تنگ غروب و صبح خروس خوانش نگاه کردن داشت. اما من می ترسم روزی رسد که ما متمدن ها روی خورشید هم میز و نیمکت بچینیم و کنار نیمکت ها سطل آشغال بگذاریم. آنگاه روی نیمکت ها بنشینیم و گاهی زمین را نگاه کنیم و سیگارهای تا ته کشیده مان را درون سطل های آشغال اندازیم!

از خودم خجالت می کشم
از ماهی ها هم!
که چرا همیشه می گفتم: ماهی ها! من اسیر شما هستم!
که چرا فقط یک بار نگفتم: ماهی ها! شما اسیر من هستید!

و برای بعضی از این جماعت نیست لباسی برازنده تر از لباس شمر ملعون! چنانکه بپوشند یا نپوشند همیشه حقش را به خوبی ادا کرده اند! و لعنت خدا بر تو ای شمر!

اگر از تاثیر برف بر سیاهی های شهر بگذریم! اگر از تغییر ذائقه ی نگرانی و دغدغه های بچه های شهر وقتی برف هست و همچنان می آید بگذریم از اینکه وقتی برف می آید و آدم ها _حالا به اجبار هم که شده_ دست یکدیگر را می گیرند و به گرمی _ حتی از روی ترس هم که شده _ می فشارند؛ نمی توان به راحتی گذشت و باید اعتراف کرد که شهر وقتی برف هست و همچنان می آید زیباست!
اگر از تاثیر برف بر محصول زمین های کشاورزی روستا بگذریم! اگر از تغییر ذائقه ی خوشحالی و شیطنت های بچه های روستا وقتی برف هست و همچنان می آید بگذریم از اینکه وقتی برف می آید و دور افتاده ترین نقطه ی دنیا می شود روستا؛ نمی توان به راحتی گذشت و باید اعتراف کرد که زندگی در روستا _لااقل برای ما شهری ها_ سخت است. اگرچه روستا همیشه زیباست!

خوشحالیم که پیشرفت کردیم.
خوشحالیم که پیشرفت می کنیم.
خوشحالیم که پیشرفت خواهیم کرد!
.
.
.
ناراحتیم که همه چیز مصنوعی شده.
ناراحتیم که حتی مرگ این روزا صنعتی شده!
پی نوشت
_ شاپرک با حداکثر توان به رادیاتور یه موتور دیزلی چسبیده بود!

_ همین چند وقت پیش بود که موقع برگشتن از نمایشگاه الکامپ در امتداد مسیر خروج از نمایشگاه نزدیک درب شمالی بساط بساطچی ها پهن بود! چه چیزایی که نمی فروختن! شبیه یه جور جشنواره بود! اون وسط بعضی ها انگار کاسب تر بودن و محض رونق کاسبی داد هم می زدن؛"بدو بیا تیله ی قدیم دارم! مهره ی مار! سنگ خوش یمن ماه های سال! تیله و تاس دارم بدو!" وقتی اینارو شنیدم چند لحظه ایستادم! با دقت به تمام اونچه که از مهره ها و تیله ها داشت نگاه کردم! با اینکه تیله های بزرگ و کوچیک با اون رنگای جذاب منو جذب کرده بودن ولی اصلا از صاحب بساط خوشم نیومد! حس بدی بهش داشتم! انگار با این کارش خون هرچی بچه اس رو تو شیشه کرده بود! حس کردم کودکانه های من شدن اسباب تجارت آقا!

شاید فقط اینا بتونن زندگیشو رنگی کنن. شاید فقط اینا بتونن به زندگی خاکستریش رنگ و بوی تازه ای ببخشن! شاید خودش هم اینو فهمیده که هر روز گوشه ی یکی از میدونای شهر دنبالش می گرده! دنبال یه زندگی رنگی!