از خانه تکانی خانهی ما، مانده همین اتاق نیموجبی من. برای شروع چند شب پیش تمام آن مجلههای کذایی را یکجا گذاشتم بیرون؛ دم در. حالا یک طبقه از کتابخانهام خالی شده و کتابهای بیطبقه خوشحالاند که طبقه دار شدهاند. من هم.
راستش میترسم ادامه بدهم. مثلاً بخواهم کتابهای کتابخانه را پایین بیاورم. میترسم یک اسم، یک شعر اشکم را در بیاورد. یا خرت و پرتهای کشوی میزم را بیرون بریزم. میترسم رنگ و بوی انگشتر عقیق مادربزرگ خدا بیامرزم مثل همیشه هواییام کند. یا حتی در کیفم را باز کنم. میترسم کارنامههایم هنوز آنجا باشند. میترسم نمرهها هنوز همان باشند. از کجا معلوم بدتر نشده باشند و مهر مردود پای آنها ننشسته باشد و نیشخند نزند؟!
فرش را میترسم کنار بزنم. میترسم مورچهها رفته باشند و تنها تنهایی برایم مانده باشد. میترسم پردهی پنجره را کنار بزنم. میترسم آنچه آن سوی پنجره است آسمان نباشد. انعکاس باشد در پنجرهی همسایه روبرویی. دیوار را میترسم تمیز کنم. میترسم هی دستمال بکشم و هی هنوز دیوار باشد بین ما. به قاب عکسهای رویش میترسم دست بزنم. نکند از دستم بیافتند و بشکنند. آنگاه اگر زمان بایستد چه؟! من میترسم. من میترسم اگر زمان بایستد و امسال تمام نشود.