تبليغاتX
تیرمن

هشتی | چاپار برقی | سجل | بنچاق | طاقچه‏ها | نردبان | چارسو | ايوان | سرداب

از خانه تکانی خانه‏ی ما، مانده همین اتاق نیم‏وجبی من. برای شروع چند شب پیش تمام آن مجله‏های کذایی را یکجا گذاشتم بیرون؛ دم در. حالا یک طبقه از کتابخانه‏ام خالی شده و کتاب‏های بی‏طبقه خوشحال‏اند که طبقه دار شده‏اند. من هم.
راستش می‏ترسم ادامه بدهم. مثلاً بخواهم کتاب‏های کتابخانه را پایین بیاورم. می‏ترسم یک اسم، یک شعر اشکم را در بیاورد. یا خرت و پرت‏های کشوی میزم را بیرون بریزم. می‏ترسم رنگ و بوی انگشتر عقیق مادربزرگ خدا بیامرزم مثل همیشه هوایی‏ام کند. یا حتی در کیفم را باز کنم. می‏ترسم کارنامه‏هایم هنوز آنجا باشند. می‏ترسم نمره‏ها هنوز همان باشند. از کجا معلوم بدتر نشده باشند و مهر مردود پای آنها ننشسته باشد و نیشخند نزند؟!
فرش را می‏ترسم کنار بزنم. می‏ترسم مورچه‏ها رفته باشند و تنها تنهایی برایم مانده باشد. می‏ترسم پرده‏ی پنجره را  کنار بزنم. می‏ترسم آنچه آن سوی پنجره است آسمان نباشد. انعکاس باشد در پنجره‏ی همسایه روبرویی. دیوار را می‏ترسم تمیز کنم. می‏ترسم هی دستمال بکشم و هی هنوز دیوار باشد بین ما. به قاب عکس‏های رویش می‏ترسم دست بزنم. نکند از دستم بی‏افتند و بشکنند. آنگاه اگر زمان بایستد چه؟! من می‏ترسم. من می‏ترسم اگر زمان بایستد و امسال تمام نشود.

یکشنبه 23 اسفند1388 | پر پرواز! |

جور بدی می‏ترسم!» آن روز بعد از امتحان...» به رنگ بهار!» جرم ناصفرم آرزوست!» میقان؛ زیبای مخدوش!»